لکم دینکم و لی دین
نوشته شده توسط :سید احمد علی بهشتی زاده در تیر ۳, ۱۳۸۹ · درج دیدگاه
بار ها دیده بودم که دخترکی کنار خیابان چادرش را از سر برمی دارد، دور دست اش می پیچد و در کیف اش می گذارد، روسری اش را منظم می کند که خدای ناکرده کاکل اش مخفی نمانده باشد و خود را در شیشه ی یک مغازه و گاهی هم در آینه ی بغل یک ماشین بررسی می کند و بعد با صورتی بسیار راضی، به راه خودش ادامه می دهد. گمان می کنم همه دیده باشند.
هر بار که برای مسافرت به اجبار از هواپیمای ایرانی استفاده کردم، شنیدم که خانمی که اجبار در اجرا، از صدای اش هویدا است و لحن اش به سخره می ماند نه سلام، از پشت بلندگو به خاندان پاک رسول خدا سلام می فرستد. هر بار هم در دل لعنت کردم به آن که این بانو را مجبور می کند خلاف سلیقه و تفکر اش کاری بکند که نمی داند.
بار ها شنیده ام که گوینده اخبار تلوزیون به اجبار، اخبار اش را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز می کند اما “ر” رحمن و رحیم اش مشدد نیست.
و…
و هر بار در دلم آهی کشیدم و از این نا به سامانی و ریا، دردی به دل آمد و رفتم.
دیروز اما داستانی شنیدم که چنان خون بر رگم آورد که توان سکوتم نیست. استخوان می ترکد از بار این همه جفا که بر عقاید و دین من می رود.
شنیدم که مدارسی تاسیس شده اند در قالب پیش دبستانی که هم خود را بر آموزش زبان های خارجی گذاشته اند و از قضا بسیار هم مطلوب ملت واقع شده اند و مراجعات بسیار دارند. فرزند یکی از آشنایان گوینده، محصل یکی از این مدارس بود و در مجلسی، مادرش هنرنمایی فرزند را با دلیل بازگو می کند.
از طرف دولت به این مدارس مراجعه شده، به کار ایشان ایرادی بس بزرگ وارد آمده. آموزش قرآن نداشته اند و شرط ادامه ی کار، برقراری آموزش قرآن شده است. شما چه فکر می کنید؟ وقتی صاحب یک مدرسه را نه به میل و اعتقاد که به اجبار، مجبور به تعلیم قرآن کنند، چگونه معلمی بر می گزیند و نتیجه چه خواهد بود؟
دخترک شروع به نمایش آموخته های خود کرده، سوره ی مبارکه ناس را قرائت می کند، البته نشسته نمی توانسته که او ایستاده آموخته بود، بلند شده و همراه قرائت سوره، موزون با آوا، پاها، دست ها و اندام اش را حرکت می داده است و در نهایت نیز ایستاده روی نوک پا، با دستان اش از زانو تا به بالای سر، نیم دایره ای در هوا ترسیم می کند و می گوید من الجنه و الناس.
وقتی این داستان را می شنیدم مبهوت مانده بودم. باورم نمی شد. تلاوت مصحف شریف با حرکات موزون؟ چه فرقی است بین سوزاندن کاغذ و سوزاندن احترام؟
تظاهر و ریا نتیجه ای بهتر از این نمی دهد. وقتی کسی را که اعتقاد به انجام کاری ندارد، متولی انجام آن می کنند، نتیجه این می شود که سلیقه و روش خودش را، راهکار انجام کاری می کند که مجبور به اجرای آن است. در این میانه ایراد به چه کسی وارد است؟ آن که مجبور به انجام کار شده است یا آن که اجبار را نهاده است؟
وقتی مجبوریم تلوزیون داشته باشیم که از یک سو در دنیای امروز، وجود آن اجتناب ناپذیر است و از سوی دیگر در آمد کلان آن غیر قابل چشم پوشی و از دگر سوی استفاده از تأثیر آن برخلایق برای بقا لازم و تلوزیون اسلامی مجبور است در ایام محرم، عزاداری بسازد و نه که به عزا بنشیند، چیزی به غیر از صدای تار و تنبور همراه با نام امام حسین علیه السلام انتظار داریم؟
فرزند امام زمان که در تلوزیون مشغول به کار نمی شود، یک عده مطرب و بازیگر و یا به قول خودشان هنرمند دور هم جمع می شوند تا برنامه بسازند و مردم را سرگرم کنند یا حتا به قول خودشان کار فرهنگی بکنند؛ آن وقت این ها را مجبور می کنند که برنامه ی مذهبی بسازند. چه توقعی می شود داشت؟ سیره ی امیرمؤمنان به سعی مطربان!
یک خانم بی اعتقاد بی عمل که اگر زور از سرش کنار برود، لچک که هیچ، دامن از تن بیرون می کند، می شود مجری نقش زنان عفیفه ی صدر اسلام و یک هنرپیشه که همین دیشب سر سفره ی نجاست خواری نشسته بوده امروز می شود مجری نقش سرداران بزرگ اسلام و چه بسا ائمه ی اطهار.
وقتی یک نفر بد وضع تر از همه ی این ها می شود کارگردان و سناریونویس فیلم زندگی پیامبران و ائمه ی معصومین علیهم السلام و می رود برای خودش تحقیق می کند و مطلب در می آورد و فیلم می سازد نتیجه اش می شود به سخره گرفتن نقش پیامبر خدا و فکاهی ساختن در مورد او می شود سرگرمی ملت. آن قدر آش شور می شود که جرأت نمی کنند نام پیامبر خدا را به درستی بر هنرپیشه ی خود بگذارند و نام من درآوردی به کار می برند که خود می شود مزید بر علت در رواج قبایح. فیلم ساز و مطرب که ترسی ندارد از قلب تاریخ برای زیباسازی نمایش اش. تاریخ هم اگرعوض شود زمین به آسمان نمی آید. از نظر این جماعت هم که داستان پیامبران، واقعه ای است حداکثر تاریخی. پس به قیمت زیبا شدن اثرشان هر چه می خواهند می افزایند و می کاهند.
دردا که آن چه تغییر می کند سیره ی رسولان است و متولیان بی غیرت، در قیلوله ی پس از تناول طعامی که به قیمت همین تغییر در انبان خود فروبرده اند، آرمیده اند که کاش می مردند از این آرامش.
وقتی حجاب می شود اجبار و فاحشه و مؤمنه یک لباس می پوشند، نتیجه این نیست که مردم به فاحشه به چشم مؤمنه نگاه کنند –که اگر این هم بود، پسندیده نبود-. مردم رفتارشان با مؤمنه همان می شود که با فاحشه. جلوی پای اش ترمز می کنند و برای اش بوق می زنند. حرمت حجاب می ریزد و پرده ی حیا دریده می شود. دریده شدن پرده ی حیا می شود دستمایه ی انحراف های اخلاقی روز افزون. آن چه اگر چشم نبندیم، از دید احدی مخفی نیست.
وقتی پرده ی حیا دریده شد و حجاب وسیله ی تظاهر، آن وقت قرتی های مستهجن به ریا محجبه، با روسری و حجاب، رقص و پایکوبی می کنند و این پرده دری، قبح رقص را در چشم دیگران فرو می ریزد و اعتبار حجاب را.
وقتی مردم بی اعتقاد، به اجبار به نماز صف می شوند، به ریا و اجبار لب و دندان به هم سایند که حمد و سوره نمی دانند و در نهایت فشار ناشی از اجبار را با سخره گرفتن تمام بزرگی نماز جبران می کنند و بین خود به خنده می گذرانند، نتیجه اش بی اعتباری نماز است نه اصلاح و ارشاد. شکستن احترام نماز و نمازگزار است نه اعتلای فرهنگ نماز.
وقتی یک نفر رمال می شود مسؤل امور فرهنگی، چه توقع می رود، نتیجه از ابتدا معلوم است. آقای اسفندیار رحیم مشایی می نشیند و یک عده خانم با روسری و دف زنان قرآن می برند. و وقتی که این رمال، طبق تعریف آقایان، فردی است واجب الاطاعه و اطاعت از او مانند اطاعت از خداست، نتیجه، سقوط دین خدا در حد رقص و آواز و دف است. نه آقایان و نه رمال های شان مقام خدایی نمی یابند در دید خلق، مردم خدا را در حد این اعجوبگان قرن بیست و یکم پایین می آورند. ملت احکام الهی را در حد گفتار بی خردانه ی این شیفتگان شیطان می پندارد و کار به جایی می رسد که چند نفر خود باخته ی بزک کرده به ظاهر دانش، یدک کش نام روشنفکر، تیغ می کشند و به قوانین شریعت می تازند. وقتی نماینده ی خدا بر خلاف حکم او در مجلس رقص و آواز بنشیند، پس خود خدا هم قابل تعارض است چه رسد به قوانین اش.
وقتی تربیت خانواده ی بی اصل شان آن ها به سمت فضولی و سر به کار دیگران فروبردن می کشاند و این میل کثیف خود را با نام امر به معروف توجیه می کنند و هنگامی که خود خواهی و انحصار طلبی و حسادتشان را با نام نهی از منکر خاموش می کنند. نتیجه اش اصلاح جامعه نخواهد بود. حاصل این هرزه گی، شکستن حرمت احکام الهی در دید خلق خداست. چه کند اندیشند آن ها که گمان می برند با استفاده از نام خدا و نام احکام الهی، می توانند هر قبیحی را مرتکب شوند و ملت سر تعظیم فرو بیاورد.
وقتی بشر خاطی و نه معصوم، خود را نماینده ی خدا روی زمین بشمارد، امیال -و به بهترین نگاه، برداشت خود از احکام- را به عنوان حکم الهی بیان کند، اصل وجود شریعت را زیر سؤال می برد.
شریعت محترم است زیرا از سوی دانای مطلق، خالق هستی و مهربان ترین کس به بشر، برای هدایت او به سعادت، وضع شده و توسط معصوم که از خطا مبرا است به مردم رسیده است. زر بی غش.
هیچ قانونی بشری بی خطا نیست و به جز معصوم کسی نمی تواند رابط بین خالق و مخلوق باشد بی خطا. نتیجه ی این خود از سوی خدا انگاری و حکم من حکم خدا گویی، می شود مردمی که در حکم خدا خطا می یابند و کم کم خدا را نیز جایز الخطا. دلیلی نیست که از جایزالخطا اطاعت شود چه رسد به عبادت. اصلا جایگاه جایزالخطا که خدایی نیست. نیاز نیست که بر زبان بیاورند، مقام خدایی در دل های شان فرو می ریزد و این اول همه ی شقاوت هاست. مرد بی خدا گرگ بی پاسبان است.
خداوند در وجود انسان فطرت را مطابق حقایق و قوانین الهی نقش زده است. حرکات مخالف آن در دل های مردم انقلاب ایجاد می کند. آن ها که خدا پرستند و می دانند، می فهمند که گمراهانی چند با نام خدا مشغول سورچرانی هستند و دیگران که نمی دانند، جبهه می گیرند و این جبهه گیری سرایت می کند به تمام احکام الهی. ریشه را می خشکاند. که خشکانده است.
در این میانه گروهی از آنان که می دانند، طاقت حقیقت ندارند و برای التیام زخم خویش می گویند آن ها که ایمان دارند با این مقوله ها سست نمی شوند و آن ها که سست اند بهانه یافته اند. و این کلام چه دور است از حقیقت. آن چه گذشته است، موجب سستی و سردی و بی اعتقادی مردم شده است. تا به کی بایست چشم براین حقیقت بست. تا به کی باید بی چاره نشست و نگریست؟
قوانین الهی همه به حکمت اند. بیهوده نیست که خداوند اجباری در دین خود قرار نداده است که اجبار حاصلی جز ریا، خرابی و فساد ندارد.
.

